گــــــــــــاو
امیدوارم تعطیلات فرجه بهتون خوش بگذره!
خبر بدی که باید بدونین آقای برزویی هردو امتحان از قسمت های میان ترم هم تو امتحان قراره سوال طرح کنن
هرچی هم باهش حرف زدیم فایده نداشت.pdf میان ترم آنژِیو هم نداشتم ولی MRI کامله
بر روی لینک ها کیلیک کنید تا باز بشن...
آنژیو:
http://persiandrive.com/412037
MRI:
http://persiandrive.com/900706

با یادی از استاد شهید مرتضی مطهری ، این روز رو به همه ی معلمین عزیز تبریک میگم
امیدوارم استادا ، دبیرا و به نوعی همه ی معلمای عزیزمون خوب و خوش و سلامت باشن
دوستانی که از معلماشون خاطره دارن حتما برامون بنویسن (طلب حلالیت نیز پذیرفته میشود)
از حکیمی سوال کردند
پدر ومادرت را بیشتر احترام می گذاری یا معلم خود را ؟
پاسخ داد: معلم را
زیرا پدر ومادر مرا از آسمان به زمین آورده اند
ولی معلم مرا از زمین به آسمان پرواز می دهد
استاد روزت مبارک

.
جواب تو ادامه مطلبه ولی قبلش لااقل ی حدس بزنید ببینید چقد باهوشید !
چـــــــــــــــادر من ، لباس متهمان در دادگاه یا در زندان نیست …
چـــــادر من ، برای نشان دادن فقر در سریال ها و فیلم ها نیست …
چــــــــــــــادر من ، فقط برای رفـــتـــن بــه اماکن زیارتی نیست …
“”"”چــــــــــــــادر من ، تــــــــــاج بـــــــنــــــدگی مـــــن است …”"”"
{{بُگذار به چادُرت پیله کنند مُدام ،
به پَـروانه شُدَنَت می ارزد …}}

پسر جوان می رود پرده پنجره را کنار بزند تا خورشید مهمان خانه ی کوچک شان شود،
و خودش زیر این حجم نورانی ،واژه های غوطه ور در ذهنش را به دست کاغذ بسپارد.
پرده که کنار می رود تراس خانه ی بزرگ روبه رویی مسیر نگاهش را با خودش بالا می برد
و همان جا نگه می دارد.
دختری روسری اش را از روی موهای مشکی اش عبور داده و دو طرفش را پشت سر گره زده است.
چند تار از موها از رفتن زیر روسری شانه خالی کرده اند و روی پیشانی و صورت
آوار شده اند.
روی صندلی نشسته و گردی بی قرار چشم هایش را از روی خطوط
کتابی که توی دستش گرفته ، عبور می دهد.
دختر،نگاه خیره شده را حس می کند.
چشم هایش را از کتاب می کند و به پنجره ی خانه ی روبه رویی که پایین تر است می اندازد.
برای چند لحظه تلاقی نگاه ها....
پسر جوان پرده را می کشد.
این همان تلاقی نگاهیست که بعضی صبح ها وقتی از خانه بیرون می رود بی اختیار دچارش می شود.
این نگاه شاید همان نگاهی باشد که او انتظارش را می کشد.
دستش به قلم می رود...
جا ماندن 2 جفت ردپا بر تن خشکیده ی برگ های زرد در عصر یک روز پاییزی...
لمس لذت بخش قطره های ریز و درشت باران وقتی بیشتر چتر را برای دیگری گرفته ای...
حرف هایی که بیشتر از آن که به زبان بیایند با چشم ها زده می شوند...
لبخندهایی که زود به زود سبز می شوند وقتی نگاه ها به هم می رسند...
و یک عالمه قصه ی شیرین دیگر توی ذهنش به وجود می آید و به دل کاغذ سرازیر می شود.
اما نه...
برای چند لحظه فکر می کند...
او در شهری زندگی می کند که طبقه ی اجتماعی آدم ها را بر اساس طبقه های خانه شان می سنجند..
نام آوری به نان آوریست...
صفر های حساب های بانکی، آدم ها را بزرگ می کند...
در میان چهره ها دنبال ردپای زیبایی می گردند...
و دید آدم ها فاصله ها را تکثیر می کند...
...........
تصمیم اش را می گیرد...
از فردای آن روز دیگر خورشید را به خانه شان راه نمی دهد
و صبح ها ساعت رفتنش را تغییر می دهد...
هر (دل بستن) ی را نباید...
مگه جفتشون از دهن در نمیاد ؟
احتساب افزايش سنوات کار با اشعه
آئيننامه مواد 4 و 11 قانون سازمان انرژي اتمي ايران مصوب 1368
دريافت تاييد مجوز کار با اشعه در مراکز پرتو تشخيصي
ضوابط دريافت مجوز کار با اشعه در مراکز پرتو درماني
قانون حفاظت در برابر اشعه مصوب 1368
قانون سازمان انرژي اتمي ايران مصوب 1353
كنترل كيفي دستگاه هاي پرتوتشخيصي
کار با پرتو در مراکز پرتو تشخيصي
کار با پرتو در مراکز پرتودرماني

بندهای بلند کفش های آبی رنگش را پشت ساق هایش گره زده بود.همیشه به رنگ ها زیاد اهمیت می داد .وارد اتاقش هم که می شدی یک طرف زرد و نارنجی های برگ های طبیعی تزیین شده روی دیوار را می دیدی و یک طرف تصویر تلفیق آبی دریا و آسمان و دختری کنار ساحل که با این که پشت به تصویر است یک دنیا حرف دارد و گوشه ی دیگر اتاق؛یک بوم نقاشی و یک عالمه رنگ کنارش....
روی مچ دستش ،دستبند زیبای قهوه ای جا خوش کرده بود.یادگاری ریحانه دوست صمیمی اش که از روستا آمده بود و با این که ظاهرشان نشان می داد زمین تا آسمان وضعشان با هم توفیر دارد،بیشتر وقت ها را با هم بودند.ریحانه را از این جهت دوست داشت که سادگی و پاکی از سر و صورتش می بارید. تا این که این اواخر درست دو سه روز بعد از این که دستبند را از ریحانه هدیه گرفته بود دیگر ندیدش و بعدتر خبر انصرافش را شنید و هر چه تلاش کرد نتوانست علتش را بفهمد.
ابرها سعی می کنند به هم نزدیکتر شوند و خورشید را پشت سر خودشان پنهان کنند. باد موهای مشکی اش را به جنبش در می آورد.
خیلی وقت است دستی به مو و ابروهایش نبرده..
روی چانه اش خال سیاه کوچکی در یک زمینه ی سفید خودنمایی می کند.
رشته های انتهایی شال آبیش را که دنبال کنی میرسی به جایی که خون های داغی که از گوشه ی لب جاری شده اند ترکیب قرمز و آبی ای را بر تن سیاه جاده ایجاد کرده اند.
عابران خیابان چند لحظه پیش دختری را دیده اند که خودش را از بالای یک پل پایین انداخته...
وقتی دید آبرویش دست به دست توی گوشی های مردم به حراج گذاشته شده و توی اینترنت کلیک می شود وبرچسب می خورد ؛ دنیا روی سرش خراب شد...
آدم ها کم کم جمع می شوند و پلیس به زودی می رسد...و خبرنگارها می آیند تا خوراک خبری فردایشان را تامین کنند...
چند خیابان آن طرف تر درسالنی مجلل ؛ سخنران از کرامت انسانی سخن می گوید...
انگشت آدم هایی که حالا گوشی به دست شده اند و فیلم می گیرند زیاد غریب نیست...شبیه همان انگشت هایی که عامل دست به دست شدن آبروی مردم اند...
اینجا قبل از این که دختری از پلی سقوط کند؛خیلی وقت پیش چیز دیگری سقوط کرده:
چیزی به نام انسانیت
ایشالا که همیشه در زندگیشون موفق باشن ...
و امیدوارم همیشه در در کنار تموم بچه ها در این وبلاگ حضور فعال داشته باشن
بازم ممنون